سگهای آقای احمدینژاد پیروز شدند!

یک روز هوای وبلاگستان فارسی طوفانیست و کسی به کسی رحم نمیکند و از هر دری صدای فریاد بلند است که؛ «آی جمع کنید این بساط و پاچه رفیق رها کنید، نمیشود که یکی از سگهای نگهبان آقای رئیس گزارش دهد و فردا خود اسیر نگهبان و زندانبان شود.» اما روز دیگر، آسمان پس از طوفان وبلاگستان دیدنیست، هیچ کس هیچ نمیگوید وقتی پاچه رفیق کمی رها شده تا به احترام آقای رئیس خبر خریداری سگها از سایت حذف شود.
روزنامهنگاری خبر خریداری سگهایی برای نگهبانی از آقای رئیس جمهور را گزارش میدهد، بعد برای همین خبر بازداشت میشود و سپس تمام دوستانش راه اعتراض پیش میگیرند و در نهایت او که هنوز معلوم نیست در زندان است یا رهیده از بند، خبر خریداری سگها را از سایت خویش حذف میکند و یاد آور میشود که قصد تخریب آقای رئیس دولت را هم نداشته است.
تا اینجای کار، هیچ چیز اتفاق تازه و جدیدی رخ نداده اما پس از آن است که میبینی همه دوستان معترض دیروز که به آنی دنیای مجازی را یکباره دگرگون ساخته بودند، سکوت سنگین پیشه میکنند و پیشانی به اخم هم مهمان نمیکنند تا مبادا آنکه مهمان حبس و بند آقای رئیس است، اوضاع اش از آنی که هست نا به سامانتر شود.
میبینی آقای رئیس جمهور، این نسلی که به هزار و یک کار ناکرده متهماند و آشوب گری کمترین اتهام شان است، اینک چنان یکدیگر را به خویشتن داری و اخلاق مداری فرا میخوانند که انگار پیر زمانه شدهاند، به روی و رخ هر کدام از اینان که نگاه کنی به خیالت خانه ای را به آتش میکشند و چنان سرشار از انرژی جوانیاند که به جای، بند نمیشوند به گاه نامردی دیدن. اما اینبار چنان که گویی هیچ نشانی از نامردی ندیدهاند جملگی به احترام رفیق و مصلحت اش روزه سکوت گرفتهاند. تو که کسانی را داری تا بند به بند و سطر به سطر همین دنیای مجازی را زیر و رو رو کنند و سرآخر گزارشی برایت بیاورند، بگو برایت چه آوردهاند اینبار؟ جز سکوت و دعوت به عدم هیاهو؟ جز آرامش و بزرگواری؟ هرچه بگردی نمییابی کسی از همان کسان معترض دیروز را که از گل نازک تر به دستگیرکنندگان بگوید. ظاهرا سگها بازی را بردهاند و همه در برابر سگها و حذف اخبارشان سکوت کردهاند. دیدی چه راماند همان جماعتی که در برابر وزیرت سرکشی کردند تا به ثبت خانه مجازیشان در دایره دولت رضا نداده باشند؟ دیدی چه پختهتر از آنند که قیل و قال و بلوای بیسبب راهاندازند و دوست و دشمن ملامت کنند؟
پس از چه میترسید وقتی با کسانی طرفید که به رغم تمام انگارههای شما و یارانتان، اینچنین سخاوتمندانه میگذرند و میبخشند؟ خوب که نگاه کنی در مییابی که دلشان چنان برای یک زندگی ساده و معمولی لک زده که رضا نمیدهند در برابر دولت و چهار سگ ناقابلش بیش از این گردن فرازی کنند. وقتی این جماعت که به ناسازگارترین و ناراضیترین، شهرهاند چنین رام دولت شدهاند، ببین مردمی که نای اعتراض هم ندارند چگونه در برابر چنین دولتی، یکدیگر را به خویشتنداری و سکوت دعوت میکنند.
پی نوشت:
اگر همین مطلب هم خلاف خویشتنداری است و ممکن است آرامشی بر هم زند، با اولین توصیه دوستانی که مطلعترند حذفاش میکنم.

نظرها
مسیح جان سلام... سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی...کم آوردم...دیگه نمیدونم چی بگم و چه جوری بگم...
مهرآئین | December 2, 2007 8:31 AM
سلام
توو مثه اينكه نخواني دواره بي اينور اوو
ول هكن كيجا
خطرناكه
از ما بئوتن از توو ...
عكسخانه اي در شمال | December 2, 2007 8:40 AM
سکوت ما عمدی نیست مسیح جان؛ دلمان بیتاب دوست است.
پاسخ:
سكوت و خويشتنداري دوستان قابل درك است اما هراسم از آن است كه نتيجه خاصل نشود يعني همه دوستان ساكت شوند تنها همان چند رسانه ضد انقلاب حمايت كنند و آخر هم مثل مريم حسين خواه به پژاك وصل اش كنند...راستي كدام روزنامه داخلي از اين ماجرا نوشت و هراس نكرد ؟
لاله | December 2, 2007 8:48 AM
سلام مسيح عزيز. سپاس ازآنچه نوشتي و بخدا كه همين است . اين ملت تنها آرامش مي خواهند و بس. ما اينجا همه منتظريم تا ببينيم امروز رضا ولي زاده مي آيد يا نه؟ اين شده يك فرسايش دائمي براي همهؤ كساني كه بيرون از زندان در انتظارش هستند. كاش فقط بيايد و سرش را بند كند به همان شعرو نوشتنهاي دوست داشتني اش.
كتايون | December 2, 2007 9:26 AM
يادم نمياد وقتي ايران بودي از اين حرفا زده باشيي، راستي چند روز مهمان زندانهاي دولت بوده اي؟
البته تو ميتواني همچنان در مركز توجه باشي تا شرايط از اين كه هست بدتر شود
پاسخ
در ايران بازداشتگاه ساري و بابل ...پنج سال تعليقي ، 74 ضربه شلاق...محروميت از حقوق اجتماعي ...منع از تحصيل....نشستن در برابر مرتضوي و اخراج از مجلس...كافي نبود؟ به برگشتنم هم زمان زياذي نمانده.
يك ساكت | December 2, 2007 10:23 AM
راستي يادم رضا تاوقتي بيرون بود به طور مستقيم نظراتش پابليك ميشد نه مثل تو كه در خارجه هم هراس داري از دوتا فحش
يك ساكت | December 2, 2007 10:27 AM
سال را از ياد مي برم
روز را
تاريخ را
به محبس مي روم
به انفرادي
تنها روزنه ام برگي سفيد
شايد
متولد شد
جادوي انسان ستيز كلمه
با همه پرتوهاي رنج.
(ماياكوفسكي)
mohammad reza | December 2, 2007 10:39 AM
سلام مسیح عزیز ...
نمی دانم در ایران چه خبر است ؟!!
اما می دانم آنقدر نامردی بسیار است که مردم روزی عدالت را خواهند یافت ...
خدا کند روزی مرگ .....
شاد و مهربان باشی
hamid | December 2, 2007 11:12 AM
سرکار خانم علی نژاد! تندی فلفل را، آنها که طاقت ندارند، تا زهرش برود، مدام آب در دهان می گردانند. تشنگی و رخوت و کلافه گی، مزید زهر فلفل است.
اگر به آنچه نوشته اید پایبندید و برای سطر به سطر و لغت به لغت آن دلیل دارید، اگر مانند صخره ای که در دل کوه رفته است، چندان معتقدید که به ضرب هیچ پتکی جابه جا نمی شود، بگذارید آنچه نوشته اید بماند، وگرنه، آتش شالیزار سوخته، اگر مهار نشود، دهقان و خانه اش را نیز آتش می زند.
شما صابون به تنتان خورده است یک مرتبه. از ما بر این دره ی برف گرفته، همین جای پا که می "ذاریم کافی است. دیگران خود می دانند بر آن بگذارند و بگذرند، یا نه!
علیرضا روشن | December 2, 2007 11:33 AM
احتراز يا اعتراض
سنگ ها در بندند همه
سگ ها اما آزاد و یله
کدامین را چشمت اشارت می کند نازنین
یله اما خوار و هار
یا که بند و تاج خار و افتخار
کدامین را شیشه عمرت اشارت می کند نازنین
در ننگ
یا که
بر سنگ
کدامین راه
نازنین
sykbu | December 2, 2007 12:35 PM
ببين! من از اينجا با دايلآپ دارم برایات کامنت میگذارم و آن باکس حاوی عدد کد را هم میبينم و وارد هم میکنم و کامنتام هم فرستاده میشود بدون هيچ عيبی. مشکل از فرستنده نيست، گيرندهها مشکل دارند. بخش کامنت ملکوت هيچ خللی ندارد!
داريوش | December 2, 2007 12:47 PM
اگر قرار باشد از اين مقدار هم بترسيم و ملاحظه كنيم كه آن وقت بهتر است اصلاً از منزل هم بيرون نياييم.
عالي بود و گويا. مطابق معمول.
فرداد دولتشاهي - همنهاد | December 2, 2007 1:30 PM
خواندم
سلامت | December 2, 2007 1:55 PM
آواز سگ ها:
ـ «زمين سرد است و برف آلوده و تر,
هوا تاريك و توفان خشمناك ست؛
كشد ـ مانند گرگان ـ باد, زوزه,
ولي ما نيكبختانرا چه باك ست؟»
ـ «كنار مطبخ ارباب, آنجا,
بر آن خاك اره هاي نرم خفتن,
چه لذت بخش و مطبوع ست؛ وآنگاه
عزيزم گفتن و جانم شنفتن
ـ «وزآن ته مانده هاي سفره خوردن,»
ـ «وگر آن هم نباشد, استخواني.»
ـ «چه عمر راحتي, دنياي خوبي,
چه ارباب عزيز و مهرباني!»
ـ «ولي شلاق! . . . اين ديگر بلائي ست . . .»
ـ «بلي, اما تحمل كرد بايد؛
درست ست اينكه الحق دردناكست,
ولي ارباب آخر رحمش آيد,
گذارد, چون فروكش كرد خشمش,
كه سر بر كفش و بر پايش گذاريم
شمارد زخم هامان را و ما اين ـ
محبت را غنيمت مي شماريم . . .»
Maryam | December 2, 2007 2:35 PM
masih jaan az ghadim goftan : " gaavaan o kharaan baar bordaar, beh zaadamiyaane mardom aazaar " . inbaar ke nakhaasti az sag haa benevisi, az sokoote maaii benevis ke be tousiye ye shaae'r, hammaale dard shodim taa kasi azorde nashe...
neda | December 2, 2007 3:01 PM
مسيح علي نژاد درود بر تو كه حرف دلت را مي گويي و مايل به دادن هزينه ي آن نيز هستي . نقدي بر مطلب "جاي دندان سياست مداران را ببينيد" نوشته ام اگر وقت كردي سري به آن بزن
حميد | December 2, 2007 3:19 PM
در گفتن هر چند درد باشد، زندگیست؛در سکوت مرگیست که زندگان تاب نمی آورند!
آگالیلیان | December 2, 2007 4:46 PM
سلام خواهر من هم نوشته بودم.اما انذار دوستان مرا هم از شر بی منطقان بر حذر داشت و برای هزارو یکمین بار خود سانسوری کردم.چه خوشبختند اینهایی که مخالفشان امثال مائیم.در این روزگاری که عافیت طلبی پیشه مردمان است و تنها دردشان موسویان عزیز است بگذار ما هم دمی نه از روی عافیت طلبی که البته از روی ترس دندان سگهای چند میلیونی، دندان روی جگر بگذاریم و ادای خوشبختها را در آوریم.تو هم مراقب سرت باش که حتی بیچارگی تو هم موسویان را از یادها نمی برد و آب از آب تکان نمی خورد.
داود روشنی | December 2, 2007 5:00 PM
مسیح حان مطلب منتقد وزین دولت روزنامه معتبر کیهان و شخص بزرگواری چون شریعتمداری را درباره تو و همچنین جوابیه تو را خواندم برای آنها متاسفم ولی بیشتر نمی توانم بگویم که اگر حرف بر زبان برانم دیگر جلوی خود را نمی توانم گرفت و .....
Anonymous | December 2, 2007 5:05 PM
گاهي براي رفتن بايد ماند
جليلي | December 2, 2007 5:24 PM
و ما دوره می کنیم شب را و روز را
هنوز را...
مسیح جان محتاج دمی مسیحایی است این مرزو بوم
کجا یش باید جست؟
پاسخ:
تنها در نفس هاي خودمان نفيسه جان ..راه دوري نبايد برويم ...هريك از ما يك دم مسيحايي هستيم ترديد نبايد.
نفیسه | December 2, 2007 6:45 PM
می ترسمت ای دل که بترسانی ام از عشق
ورنه من عاشق چه ندادم که بسوزی ...
دلم برای عاشقانه سوختن دلت واسه ایران و مردمانش خیلی شاد شد .. الحق که مسیح منی ... برش ندار... بذار دم مسیحاییت عو عوی سگان زخم خورده را بلندتر کند ...
پاسخ:
مريم مسيح چه تركيب شگفتي از آب در آمد و ما بي خبر بوديم.سپاس از حضور و صدايت.
مریم مسیح | December 2, 2007 8:44 PM
باز هم سلام بر مسیح علی نژاد
مسیح جان، این هدف است که مسیر را مشخص می کند اما همیشه هر مسیری به هدف نمی رسد. گاهی باید از در چشم پوشید و از پنجره وارد شد، آن وقت است که می توان در را هم باز کرد تا دیگران وارد شوند.
صبور باش خواهرم... صبور
دلت خواست بر ما گذری کن!
پاسخ:
به چشم برادرم
هاشم حکمه | December 2, 2007 8:48 PM
ايكاش فقط سگ ها پيروز مي شدند...
شيرين ناز | December 2, 2007 10:55 PM
با درود
1984
شاد و سر حال
یا حق
پاسخ:
من چرا متوجه منظورتان از اين اعداد نمي شوم
ابراهیم | December 2, 2007 11:32 PM
سلام دو ماهه حقوق من فرهنگی رو ندادند اون وقت ....
Anonymous | December 2, 2007 11:37 PM
چه ساد ه ايد شما ... پست را حذف كنيد؟ با حذف كردن وبلاگ و ... آرام نمي گيرند ، چه برسد به پست ! آب از سرتان گذشته ، وقتي آنجا هستيد و اينان اينگونه مي نويسند و مي تازند ، اينجا باشيد كه ... مقداري خويشتندار باشيد،اگر به مريم حسين خواهي كه در ايران بوده و داخل ايرران فعاليت مي كرده ، وصله پژاكي بودن مي چسبانند ، شما كه در مركز فعاليتهاي ضد انقلاب هستيد وصله چسباندن كه كاري نمي خواهد ... مواظب خود باش ، رفيق !
كدئين | December 3, 2007 12:34 AM
سلام
رضا مهدوی هزاوه | December 3, 2007 1:12 AM
دوستان سپید خوانی می کنند. شاعر خوبی هستی که می فهمی. جماعت همه سایه شده اند. وقتی که سند یک دکان برای ازادی ولیزاده یافت نمی شود در این تهران برجخانه..می فهمی که وزن سایه ها چیزی نیست که سرنوشت ولیزاده و آن اسم بی پیرش را به قهرمانان ناشناس اینترنتی بدهی...فعلا سکوت. تا نفس به سینه برگردد. حق نفس کشیدن اولین حق است. همه اش ترس نیست.اداراک می خواهد این نکته ..حالا وقتش نیست دوست من.
آستانه | December 3, 2007 1:30 AM
مصي جان
عزيز دل من
سگ كه عددي نيست
دنبال اعداد بزرگتر بگرد!!!!!
يه كمي هم مسنجرت رو روبراه كني بد نيست.هزار بار پي ام ميدي صاف ميخوره تو ديوار....آخه دختر ادم به خاطر دوتا دونه سگ(!!!)روزگار سگي مردم رو قلقلك ميده؟؟؟؟؟؟؟به نظرم در مورد عيدي كارگران بنويسي بهتره كه امشب اخبار با آب و تاب اعلام كرد...عيدي دقيقا همتراز عيدي نمايندگان محترم دولت....
Anonymous | December 3, 2007 1:39 AM
سلام خانوم مسیح.
متاسفانه تا همین 2 ماه پیش من فکر می کردم که شما پسر هستید . اما الان می بینم نه تنها پسر نیستید بلکه از پسران هم نترس ترید . این فوق العاده خوب و ستودنی است.
برای ما که دور و برمان پر از دختران و پسران ترسو است.
البته معمولا مردم خودشان را توجیه می کنند با همین الفاظ.
یکی آنکه صبور باش.
یکی آنکه سکوت لازمه است. بله لازمه است اما به شرط اختلاط با فکر . نه آنکه همه برای هم شعار بنویسیم.
مثلا من وبلاگ نویسم من گاها اعتراض کنم.
علی نژاد اعتراض کند.
فلان کس اعتراض کند.
با نوشته نمی شود ماست فروش و بقال را به حرکت در آورد.
مشکل دوم همین جاست. این را چه باید کرد>؟
خانوم علی نژاد ؛
انقلاب را نمی گویم. اصلاح را می گویم.
سعید | December 3, 2007 2:19 AM
مسیح جان... بگذار این حرفها بماند... حرف دل ما همین بود و بس!
مریم مهتدی | December 3, 2007 10:58 AM
هي... هي اينجا چه خبر است ..من كه با خواندن اين نظرات و ديدن نظر خودم در ميان آنها يك چشمم به در است يك چشمم به سينه كه دل از آن نزند بيرون..نكند من اشتباهي به اينجا آمدم ..چه كسي مرا به اينجا فرستاد (كدام كليك؟)...هيچ وقت فكر نميكردم سگ هم بتواند دردسر ساز شود...
yashar | December 3, 2007 11:18 AM
سگهاي حالا از سگهاي قديم خيلي گرونتر و پاچه گيرترن . نسل جوان هم بايد نسبت به نسل پيش قويتر و گرونتر باشه . آيا هست ؟
masoume | December 3, 2007 1:03 PM
سلام خسته نباشی وصف الحال امروز ما دعوت به خویشتنداری و سکوت نیست..ترس مردم از انقلاب یا شبه انقلاب دیگری است که کنترل آن مجدد از دستشان در رود...مردم امروز مالامال از خشم فروخورده ای هستند که همه را از درون خالی و ترسو کرده..مردم امروز جبرا نیاز به پرچمدار برای هر حرکتی دارند..جمع حاکم امروز که خود را جاماندگان از قافله طلبکاران میدانند تا برآورده شدن کامل نیاتشان عقب نخواهند کشید و در این مسیر آنها ما مردم هر روز به بهانه ای سرگرمیم وهر صدای مخالفی از جانب مافیا و توطیه دشمنان است...
سامان محیط- saman | December 3, 2007 7:45 PM
na ba sokooteman moshkeli hal shod o dardi az dardhaye doostane dar bandeman kam,na ba faryadhaman! tanha omidvarim sedaye deltangiman ra beshnavand,va talash hayeman baraye rahayishan...
"khosha par keshidan,khosha rahayi
khosha agar na raha zistan
mordan b rahayi"
"shamlu"
azade | December 4, 2007 3:01 PM
سلام مدت زیادی نیست که نوشتههایت را میخوانم هر چند دورادور توصیف مسیح علینژادی راشنیده بودم .خانم علی نژاد بنویسید شما بیش از آنکه روزنامه نگار باشید نویسنده اید قلم شیرین وشیوای شما شایسته کتابهایی است که در اذهان زنگی خواهند کرد از روزگار امروزمان بنویسید نه برای نسلهای آینده برای ما بنویسید که حافظه ضعیفمان سریع فراموش میکند که چه برما گذشت .هر روز منتظر مطلب تازه های از شما هستم.
mahdie | December 5, 2007 9:34 AM
منظور دوستمون از 1984 داستان 1984 از جرج ارول است. نمی خواهم از صاوبن بنویسم که در سنین نوجوانی و در یک بازی بچه گانه به تنم خورد. چاره ای جز صبر و سکوت نیست.
مریم عرشی | December 5, 2007 1:30 PM
شاهکار دیگری از نیروی انتظامی اینبار بیرجند
http://mahyaremahan.blogfa.com
لطفا این پست را برای محکوم کردن اقدام وحشیانه پلیس در وب سایت خود قرار داده و ما را باخبر نمایید
با تشکر
مهیار ماهان | December 7, 2007 10:18 PM
خوش به حالت اونور دنیا هرچی که بخوای میتونی بگی
پاسخ:
مرد را دردي اگر باشد خوش است ، درد بي دردي علاجش آتش است.
من تو ولايت خودم زبونم درازتره برادرسفرم كوتاه اس است. ...مي توني يه نگاه كوچولو به كارنامه كاري ام بندازي. گوگل هم كمكت مي كنه.
مصطفی | December 12, 2007 10:24 AM
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند...
الهام و احسان | December 13, 2007 3:27 PM
سلام
بعد از مدتها که مطالبتان را نخوانده بودم یکی از دوستان آدرس شما را داد.
قلمتان همواره سبز باد و وجدانتان بیدار
خوشحال می شوم اگر به من هم سری بزنید و مطالبم را نقد کنید
mohammad | January 8, 2008 9:11 PM
چقدر راحت دروغ ميگوييد.
امام صادق مي فرمايند : براي گناهكار عذابي بيشتر از گناهي كه مرتكب مي شود نيست .
مي فهمي يعني چي ؟!!!!!!!!!
nghad | January 10, 2008 11:20 AM